|
گسسته بين هستيم و پندار گرا ، پيله به دور خود تنيده ايم و با واقعيات فرسنگها فاصله داريم . ذات اصلي واصيلمان در زير خروارها اوصاف خيالي از خويش مدفون و مخفي است . تصورات منتزعي كه از خويش داريم ما را سخت به انتزاع كشانده است . انتزاعي تاريك ، انتزاعي فراگير و انتزاعي واگير ...
"آلن واتس" آشناتر از هر غريبه اي اي غريبه آشنا مهربانيت را در كوچه فراموشي نخواهم سپرد چرا كه مهرباني هميشگي است.
روزهاي تكراري شبهاي هميشه تنهايي و يك تنهاي تكراري هميشه تو را در كنج دل به تماشا نشانده است . تو صداقتم را به سخره گرفتي .هستي ام را به وادي گلهاي وحشي سپرده اي تا پژمرده گردد مرا با تو چه رازي است نمي دانم ؟ نمي دانم چرا ؟ هميشه سكوت را بدرقه كلامت نكردم هميشه من بودم و من ، تو سكوت پيشه كردي و من خواهش يك حرف . كاش دلت ، فكرت، نگاهت را به ديگري نمي سپردي كاش مي آمدي و ميديدی دلم را آشوب تنهايي گرفته است و مي دانم ميدانم مي دانم... شب سكوت انتظار و فردا تكرار بي تو بودنها در رگ حيات است درد بي مهري يار است اگر مي گويم ماجراي من و دار است اگر مي گويم طفل بينايي من از ره خود عاجز نيست شكوه از حجم غبار است اگر مي گويم سرو هرگز نخورد حسرت دستان تهي درد از بيد و چنار است اگر مي گويم گر ز دردي سخن درد فزا مي شنوي حسرت صولت خار است اگر مي گويم دم نخواهم زدن از هر چه كه كردست خزان وحشت از مرگ بهارست اگر مي گويم غرق دريا نكشد حسرت ساحل گردي كار ما موج و كنار است اگر مي گو يم الحذز زين همه سرگشتگي آه درون باد هم باعث نار است اگر مي گويم شوريده لرستاني عشق همانند آن دانه هاي برفي است که آرام آرام روي ضمير نگاهم مي نشيند و با تو ذوب و از چشمانم جاري ميگردد. مي تواني خودت را در ميان اشكهايم ببيني ولي حيف ؟! و صد حيف اشكهايم را نديدي و كس ديگري مهمان چشمانت كرده اي و من پشت چشمانت گم شده ام. دوباره باران مي ايد و خود را به شيشه اتاقم مي كوبد تا با قطرات اشك من يكي شود ولي پنجره بسته است باز نمي كنم چرا كه مي دانم در اين اتاقم محبوسم براي هميشه و فقط آمدنت را در قاب پنجره به تصوير ميكشم شايد اين خيالم مرا با تو پيوند دهد كاش باران آن تصوير خيالي را بشويد ولي..... تو نوري هستي که عشق را در کالبد خشکيده ام مانند گل سرخي کاشت خورشيد شبهايم را دوست دارم زيرا با وجود او روز را مي بينم اتاقک چشمانم را با پنجره چشمان تو باز مي کنم وجود خاکيم را با دستان تو مي پرورانم وعشق را با تمامي عظمتش تقديم چشمان پر از نيايش تو مي کنم صفحه سپيد دلم را به عشق تو وبا عشق تو رنگ آميزي مي کنم خداوند از روز ازل تو را ديد و زمين را آفريد تک تک حروف اسمت را بر لوح قرمز رنگ دلم مي نويسم به چشمانم نگاه کن تا من براي اولين بار زيبايي دنيا را احساس کنم اي کاش ميتوانستم در عميق ترين دره صدايت کنم تا اسم تو و صداي من براي هزار بار تکرار مي شد اي کاش مي توانستم بر روي بلند ترين قله بايستم و در آخرين لحظات شب خورشيد را فقط براي تو به بالاي قله در آورم اي کاش قلبت فقط اسم مرا بر زبان مي آورد اي کاش نسيمي ميامد و با رقصي کوتاه تمام غم ها را در بر مي گرفت و مي رفت سوگند بي تو تنهايم اما اين تنهايي زيباست . بي تو باري از غصه بر دوش دارم ، هرسو كه مي روم آن را با خود مي برم تا به ديگران نشان دهم . اما ... اما ... مگر مي شود خاطرات تو را به كسي نشان داد مگر مي شود از تو دم زد . تو بهترين بودي براي من و خاطراتت زيباترين چيزهاي كه من از دنيا دارم . . . |
|