|
از دامن زن مرد به معراج می رود ...
زنان را همین بس بود یک هنر نشینند و زایند شیران نر
فرا رسيدن ميلاد با سعادت بانوي هر دو جهان فاطمه زهرا(س) انسيه حورا ، صديقه كبري را به شما عزيزان تبريك عرض مي نماييم .
مادرم كلمات ياراي سپاسگذاري از تو را ندارد پس فقط در يك كلمه مي گويم: روزت مبارك وقتی زمان که روزهای عمر ما را می رباید،شادی های ما را نیز برباید، چیزی جز یاد گذشته برای ما باقی نخواهد ماند و یادهای گذشته هستند که می توانند ما را تازه کنند و ما را خوشبخت سازند. خواستم از تو بگویم دیدم کلمات یاریم نمی دهد ندانسته دل به تو دادم دیدم دروغی بیش نبودی و حال که از تو دل گسسته ام می دانم دروغی بیش نگفته ام .
لزوم انتخاب همواره برایم تحمل ناپذیر بود ، انتخاب به چشم من نه تنها ترجیح نهادن چیزی ، بلکه پس زدن چیز دیگری بود که بر نمی گزیدم . بنحو هراس انگیزی تنگی ساعات را در می یافتم و این نکته را که زمان جز یک بعد ندارد .
این بعد خطی بود که آرزو داشتم فراخ باشد ، زیرا هوس هاس من که بر آن می دوید ناگریز یکی پای بر سر دیگری می نهاد . به بازار لذت ها در آمدن و جز مبلغی ناچیز با خود نداشتن ( به امید چه کسی ؟) گیرم وسیله خریداری آماده اما انتخاب برای من چشم پوشیدن ، برای ابد از دیگر چیزها بود و مقدار بی شمار این دیگر چیزها به هر چیز واحدی برتری داشت . آلن واتس چشمانم را می بندم . خستگی وجودم را فرا می گیرد . احساس می کنم کسی در کنار بسترم ایستاده . یک نفر در کنارم نشسته و نظاره گر من است ... نگاه سنگینش را می شناسم ... بوی عطرش برایم آشناست ... بدنم به لرزه می افتد ... آری ...آری ...خدای من او برگشته ...خدای من او... با تمام سردرگمی به زحمت بدنم را که از شوق متلاشی شده جمع می کنم . جمع می کنم تا برگردم و به او بنگرم با تمام وجودم سعی می کنم ... بر می گردم ... سرم را بر می گردانم تا در عمق چشمانش غرق شوم ... اما ... آه ...آه ... باز هم جز رویای او چیزی نبود بازهم ...
انتظارت را مي كشم شايد هر لحظه از در بيايي و با لبخندي زيبا كه بر لبانت نقش بسته رو به من كني و بگويي "ديدي برگشتم الكي نگرانم بودي ... " از صبح تا شب منتظرم و هر لحظه اين انتظار طاقت فرساتر ... ساعت ديواري خانه مان به خواب فرو رفته مهم نيست چون بي تو زمان برايم بي ارزش است . از طلوع تا غروب در فكر تو ام ... ميايي و گذشته تلخ را با هم به خاك مي سپاريم ... اما ... آه ...اي واي ... بازهم غروب شد... باز غروب شد و يك دنيا دلشوره در وجودم به راه افتاد ... خداي چگونه تا صبح فردا دوام بياورم ... چگونه صبر كنم تا خورشيد بدمد ... با چه تحملي ... با چه نيرويي بنشينم و منتظر بمانم ... آخر انتظار او كم نبود انتظار طلوع خورشيد را هم بايد كشيد ... اما چاره چيست ؟ بايد منتظر ماند تافردا شايد فردا ... |
|