تبليغاتX
بي تو هرگز

اگر می پندارید که بیش از اندازه محبت کرده اید ، دوباره فکر کنید. همیشه جایی برای عرض محبت بیشتر وجود دارد و کسی هم هست که این محبت را به او بدهید.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/04/29ساعت 16:31  توسط بهار داداش  | 

از دامن زن مرد به معراج می رود ...

                                              

زنان را همین بس بود یک هنر         نشینند و زایند شیران نر

                                              

فرا رسيدن ميلاد با سعادت بانوي هر دو جهان

فاطمه زهرا(س)

 انسيه حورا ، صديقه كبري را به شما عزيزان تبريك عرض مي نماييم .

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1385/04/23ساعت 20:45  توسط بهار داداش  | 

مادرم كلمات ياراي سپاسگذاري از تو را ندارد پس فقط در يك كلمه

مي گويم:                 

روزت مبارك

+ نوشته شده در  جمعه 1385/04/23ساعت 20:45  توسط بهار داداش  | 

وقتی زمان که روزهای عمر ما را می رباید،شادی های ما را نیز برباید، چیزی جز یاد گذشته برای ما باقی نخواهد ماند و یادهای گذشته هستند که می توانند ما را تازه کنند و ما را خوشبخت سازند.
ای یار زیبای جوانی! به یاد داشته باش هنگامی که گل زیبای تو از باد خزان گزند بیند تنها این خاطره برای تو می ماند که زمانی تنها زیبای زمان بودی و این برای تو خوشبختی و امید است. در اینجاست که یادهای گذشته به یاری ما می شتابند. پس دیگر از غم فردا سخن مگوی؛ مگو که پیر خواهی شد.
زیرا شادی های ما همیشه پایدار خواهند بود. شادی هایی که از یادهای گذشته شیر می نوشند.
ای یار زیبای جوانی ! پیش بیا ، جام خندان را لبریز ساز و فراموش مکن که امید مانند یک جام مستی بخش اثری را که اندوه به جای می نهد می شوُیَد و برای ما روزهای آینده را تابنده و یادهای گذشته را زرین می سازد.
فراموش مکن که زمان آئینه ی زرینی است که همه جا را نور می دهد اما همه چیز را می سوزاند و برای آنکه شادی های من و تو را نسوزاند باید در زیر سقف یادهای گذشته پناه گیریم. در آنجاست که می توان به فراموشی و شادی دست یافت.
                                                                                         آندره ژِید

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/04/21ساعت 13:16  توسط بهار داداش  | 
خواستم از تو بگویم دیدم کلمات یاریم نمی دهد ندانسته دل به تو دادم دیدم دروغی بیش نبودی و حال که از تو دل گسسته ام می دانم دروغی بیش نگفته ام .

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/04/20ساعت 1:22  توسط بهار داداش  | 
لزوم انتخاب همواره برایم تحمل ناپذیر بود ، انتخاب به چشم من نه تنها ترجیح نهادن چیزی ، بلکه پس زدن چیز دیگری بود که بر نمی گزیدم . بنحو هراس انگیزی تنگی ساعات را در می یافتم  و این نکته را که زمان جز یک بعد ندارد .
این بعد خطی بود که آرزو داشتم فراخ باشد ، زیرا هوس هاس من که بر آن می دوید ناگریز یکی پای بر سر دیگری می نهاد .
به بازار لذت ها در آمدن و جز مبلغی ناچیز با خود نداشتن ( به امید چه کسی ؟) گیرم وسیله خریداری آماده اما انتخاب برای من چشم پوشیدن ، برای ابد از دیگر چیزها بود و مقدار بی شمار این دیگر چیزها به هر چیز واحدی برتری داشت .

                                                               آلن واتس

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/04/19ساعت 19:57  توسط آشــــــنا  | 

چشمانم را می بندم . خستگی وجودم را فرا می گیرد . احساس می کنم کسی در کنار بسترم ایستاده . یک نفر در کنارم نشسته و نظاره گر من است ...

نگاه سنگینش را می شناسم ... بوی عطرش برایم آشناست ... بدنم به لرزه می افتد ... آری ...آری ...خدای من او برگشته ...خدای من او...

با تمام سردرگمی به زحمت بدنم را که از شوق متلاشی شده جمع می کنم . جمع می کنم تا برگردم و به او بنگرم با تمام وجودم سعی می کنم ... بر می گردم ... سرم را بر می گردانم تا در عمق چشمانش غرق شوم ...

اما ... آه ...آه ...

باز هم جز رویای او چیزی نبود بازهم ...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/04/11ساعت 19:21  توسط آشــــــنا  | 

انتظارت را مي كشم شايد هر لحظه از در بيايي و با لبخندي زيبا كه بر لبانت نقش بسته رو به من كني و بگويي "ديدي برگشتم الكي نگرانم بودي  ... " از صبح تا شب منتظرم و هر لحظه اين انتظار طاقت فرساتر  ... ساعت ديواري خانه مان به خواب فرو رفته  مهم نيست چون بي تو زمان برايم بي ارزش است . از طلوع تا غروب در فكر تو ام  ... ميايي و گذشته تلخ را با هم به خاك مي سپاريم ...

اما ... آه ...اي واي ... بازهم غروب شد... باز غروب شد و يك دنيا دلشوره در وجودم به راه افتاد ... خداي چگونه تا صبح فردا دوام بياورم ... چگونه صبر كنم تا خورشيد بدمد ... با چه تحملي ... با چه نيرويي بنشينم و منتظر بمانم ... آخر انتظار او كم نبود انتظار طلوع خورشيد را هم بايد كشيد ...

اما چاره چيست ؟ بايد منتظر ماند تافردا شايد فردا ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/04/01ساعت 18:43  توسط آشــــــنا  | 

به شما دروغ گفته اند

                       باران كه بيايد

                                        به رسم شما خيس مي شوم

و به رسم شما مي خندم

                                     و

                                         هر چه سهم آسمانتان باشد

               برايتان نگاه مي كنم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/04/01ساعت 14:17  توسط بهار داداش  | 
Powered By
 
BLOGFA.COM