|
آشنا شديم تا غريبه نمانيم ، صداقت را ارزان فروختيم ، ندانسته حرفهايمان را زير خروارها ريا پنهان ساختيم ،چشمانمان را در كوچه پس كوچه هاي سرگرداني رها كرديم تمام وجودمان را به تمام پليديها تقديم كرديم و حال اين منم يك غريبه گم شده در سياهي
بيتوته زيرپلك چشمانت ساخته ام وبامردمان چشمت به زندگي نشسته ام هيچگاه چشمانت رابه گريه وامدار زيرا دريك لحظه چشم برهم زدن سقف آرزوها برسرم آوارخواهد شد ستارگان آسمان به گونه هایم حسادت می کنند چرا که دستانت را به روی خود احساس نمی کنند غنچه امید زندگیم را تقدیم تو می کنم زیرا که بهترینی آری با تمام وجود می نویسمت ، تا شاید با نوشتن کنارم بمانی اسمت را روی قلبم حک می کنم تا قلبم مملو از غرور شود غروری پر از متانت سوگند یا علی ذاتت صبوت بر قل هو الله احد
نام تو نقش نگین امرالله الصمد لم یلد از مادر گیتی و لم یولد چو تو لم یکن بعد از نبی اسمت له کفوا احد تولد مولای متقیان حضرت علی (ع) و روز پدر مبارکباد .
+ نوشته شده در دوشنبه 1385/05/16ساعت 19:24  توسط آشــــــنا
پدر! تقويم را كه ورق زدم نگاهم به نام آغازگر عشق امام علي (ع) افتاد خواستم يادم بماند كه روزت را به تو تبريك گويم بايد هديه اي برايت مي خريدم ولي چه ؟ پدرم چه چيزي در خورت مي توانستم بيابم نگاهي به پولهايم انداختم ولي حيف آن اندازه اي نبود كه بتوانم برايت هديه اي بخرم دلم سخت گرفت و چشمانم در ويترين مغازه ها جا ماند به خانه كه رسيدم دفتر تنهاييم را كه ورق زدم نگاهم به نام دختري افتاد كه پدر نداشت هم نام من بود دفترم را بستم سجاده اي به وسعت تمام نگاهم پهن كردم و دعايي كردم كه : خدايا مگذار سايه پدري از سر فرزندانش كم شود ، مگذار اشك دختري بر روي قاب عكس پدر در تنهاييش سرازير گردد. خدايا پدر مرا نيز حامي باش و مگذار قلب رنج ديده اش بيش از اين درد و رنجي داشته باشد . من نيز فرزندي لايق براي او خواهم بود .
خواستم شعري بنويسم قلم ياريم نداد يادم افتاد سالها پيش شعرهايم را در دفتري مي نوشتم پيدايش كردم ، گرد و غبار سالها تنهايي را از جلدش پاك كردم و شعري را كه براي اولين بار نوشته بودم به ياد آوردم : قصد تركــم ميكني امــــا پشيمان مي شوي همجو موجي بي خيال اما خروشان مي شوي رفتنت غـم را بـــه چهـــره آشنـــاتر ميكند بودنت را گــــر بخواهم باز حيــران مي شوي كاش ميگفتي چرا حالت دگرگون مي شود گاه خنـــده گاه مثل ابــــر گــريان مي شوي قصد رفتن مي كنــي بــاشد بــرو اي نازنين وقت رفتن از دو چشمم از چه پنهان مي شوي رفتنت را مي نگارم بـــر دو ديـــده آشنــا بر خيالــم اي نگــارم بــاز ميهمان مي شوي
خبر آمد خبري در راه است سر خوش آن دل كه از آن آگاه است شايد اين جمعه بيايد شايد پرده از چهره گشايد شايد دست افشان پاي كوبان ميروم بر در سلطان خوبان ميروم ميروم بار دگر مستم كند بي سر و بي پا و بي دستم كند مي روم كز خويشتن بيرون شوم در پي ليلي رخي مجنون شوم
با همه لحن خوش آواييم دربدر كوچه تنهايم اي دو سه تا كوچه زما دورتر نغمه تو از همه پرشورتر كاش كه اين فاصله را كم كني محنت اين قافله را كم كني ادامه مطلب تنهایی یعنی هراس یعنی دلواپسی و اکنون که در این اتاق بی پنجره نشسته ام و همه جار ا جز سکوت مطلق مرگ فرا نگرفته است خودم را پشت دیوارهای خیال حبس کرده ام کسی را یارای شکست این دیوار نمی بینم ولی چشمانم را که بهتر می گشایم پشت این دیوار بی آنکه بگذرم کسی را می بینم که امده است مرا از تنهایی رها سازد . آری ، تو آنکه دل طلبد آنی .
اما افسوس ! دیری ست کان کبوتر خون آلود ، جویای برج گمشده ی جادو ، پرواز کرده است ... مهدی اخوان ثالث * * * * * * * * * * * * * * * * * * ای بهترینم ، تنهاییم را با تو قسمت می کنم ، زیرا تو تنها کسی هستی که تقسیم را جمع نمی پنداری ...
دوباره احساس ميكنم تنهايم، دوباره سكوت ، دوباره خستگي، دوباره انتظار و باز اين دوباره ها مثل يك كشتي طوفان زده در اين افكارم جا خوش كرده است مي خواهم دلم را به دريا بزنم مي خواهم بروم تا در اين دريايي بي انتها اثري از من باقي نماند مي خواهم بروم مي خواهم ...... اما نمي دانم چرا هر وقت قصد قدم برداشتن دارم ، ياراي رفتنم نيست پاهايم توان قدم برداشتن ندارند انگار كسي مرا از پشت سر صدا مي زند مانده ام بين دو راهي كدام را انتخاب كنم كدامين را ؟ |
|