تبليغاتX
بي تو هرگز
دیروز دختری را به خاطر کمی مهریه اش به باد تمسخر گرفتند ولی  او یادش ماند که بانوی بزرگی مهریه اش را چگونه ............
+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/06/27ساعت 0:18  توسط بهار داداش  | 

کاش خداوند  کسی را که در تنهاترین تنهای هایم مرا تنها نگذاشت هرگز در تنهاترین تنهایهایش تنها نگذارد کاش میتوانستم کاش بلد بودم کاش خیلی کاش های دیگر که مانند یک حسرت همیشگی در دلم ماند  ولی خدایا مانند یک بنده ناچیز سر بر سجده میگذارم و میگویم اگر میروم دست خودم نیست ولی تو را به حقانیت قسم میدهم حال که دارم تنهایش میگذارم بهاریترین بهار را تقدیمش کن و این تنها آرزویی است که یک خواهر برای برادرش دارد الهی امین

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/06/26ساعت 1:53  توسط بهار داداش  | 
پرستوی بهارم را باد خزان کوچ داد .

تا کی  چشم به راه دوزم و در انتظار بهاری دیگر به سر برم ...

با دلهره ای عجیب چشم در راهش مانده ام شاید همراه باد بهاری به دیارم پرزند یا شاید ... شاید هم در آن دور دستها با جفت خود در پرواز به سوی خانه نو باشد ...

+ نوشته شده در  جمعه 1385/06/24ساعت 18:12  توسط آشــــــنا  | 
گر سوی آفتاب راه پوییم

                            غروب را نخواهیم دید...

+ نوشته شده در  شنبه 1385/06/18ساعت 11:1  توسط آشــــــنا  | 

 

میلاد یگانه منجی عالم بشریت

بر تمامی عزیزان گرامی باد

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/06/14ساعت 19:19  توسط بهار داداش  | 

گریه آسمان انقدر زیباست که زمین را می خنداند .

 

آن ها که همیشه جمع میکنند، کاش تقسیم هم بلد بودند .

 

کتاب خوب آن است که از نویسنده اش بیشتر عمر کند .

 

کسی که روی پای خود بایستد ، به اعصای دیگران محتاج نمی شود .

 

دنیا سرابی است که هیچ کس را سیراب نمی کند.

 

هفته ای یک بار آرزوهای طولانی خود را قیچی کنید .

                                                   لحظه های سبز

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/06/14ساعت 0:16  توسط بهار داداش  | 

همیشه انقدر در شادی غرق می شوی همیشه انقدر وابسته به زندگی می گردی که یادت میرود مرگ مانند عقابی بالای سرت به پرواز در آمده است و همان لحظه که به یادها سپرده ای خود را با مرگ عزیزی برایت یاد آوری میکند که من هم اینجایم . گاهی چنان از بودن دیگران در کنارت سر خوشی که نمی دانی شاید فردا چشمهایت را که بگشایی دیگر نیست دیگر دستان پر مهرش دست تو را نخواهد گرفت دیگر برایت قصه زندگیش را نخواهد گفت دیگر صدای نفس هایش در گوشت طنین انداز نخواهد بود گاهی چنان فراموشش میکنی که با بودنش باز هم او را نمی بینی و مرگ یادت می اندازد که داشتی و نداری که بود و نخواهد بود دیگر ضربان قلبش دیگر نفسهایش برای همیشه ساکت شده است و فقط خروارها خاک او را در خود جای داده است.  

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/06/08ساعت 15:32  توسط بهار داداش  | 

زمان بارش باران  دلم از غربت خورشيد ميگيرد

 

و در روزآفتابي هم دلم بي تاب ابري تلخ و باران زاست

 

خدايا من به دنبال كه ميگردم ؟

 

                               ساغر

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/06/02ساعت 16:50  توسط بهار داداش  | 

ای غروب یک طلوع

کاش بودی تا دستانم را درون دستان مهربانت می گذاشتم تا قوت قلب پاره پاره ام  باشی ...

کاش بودی تا سر بر روی شانه هایت می نهادم و عقده دیرینه ا م را  بر روی شانه های تو خالی می کردم

کاش بودی و ریزش  اشکانم  که غلطان از روی گونه ها بر زمین می چکند و هر کدام داغ دل سوخته را با خود به زمین می برند می دیدی

 کاش بودی تا در آغوشت می کشیدم تا ببینی چگونه قامتم از دوری تو خم گشته ...

کاش بودی...

کاش ... کاش...کاش...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/06/01ساعت 16:19  توسط آشــــــنا  | 
Powered By
 
BLOGFA.COM