تبليغاتX
بي تو هرگز
شب ناله و آه ، شب گريه هاي زيبا ، شب عشق به مولا ، شب ناله هاي والا

شب قدر شب عاشق و معشوقه ، به رسم دوستی و محبت پاسش بداریم

علی جان جای مردان خدا روی زمین نیست

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/07/20ساعت 20:43  توسط آشــــــنا  | 
بگذار تا بگریم چون ابر در بهاران

کز سنگ گریه خیزد روز وداع یاران

هر کو شراب فرقت روزی چشیده باشد

داند که سخت باشد قطع امیدواران

با ساربان بگویید احوال آب چشمم

تا بر شتر نبندد محمل به روز باران

بگذاشتند ما را در دیده آب حسرت

گریان چو در قیامت چشم گناهکاران

ای صبح شب نشینان جانم به طاقت آمد

از بس که دیر ماندی چون شام روزه داران

چندین که برشمردم از ماجرای عشقت

اندوه دل نگفتم الا یک از هزاران

سعدی به روزگاران مهری نشسته در دل

بیرون نمی‌توان کرد الا به روزگاران

چندت کنم حکایت شرح این قدر کفایت

باقی نمی‌توان گفت الا به غمگساران

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/07/19ساعت 7:53  توسط بهار داداش  | 

ببخشید  که دیر شد داداش

                                          تولدت مبارک

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/07/16ساعت 1:48  توسط بهار داداش  | 

دلم گرفته

حس غریبی وجودم را در بر گرفته است

کسی که همیشه به حرفهایم گوش میداد این اجازه را از من گرفت و گفت کس دیگری است که حرفهایت راخواهد شنید ولی حالا او هم نیست و من تنها در این اتاق نشسته ام و خاطرات گذشته را ورق میزنم با اینکه همه ترکم کرده اند و مرا با خود تنها گذاشته اند ولی حس تنهایی نمیکنم می دانم تنهایی از آن من نیست چرا که در زندگیم کسانی هستند که همیشه به یاد من هستند و می دانم وقتی دوباره حس تنهایی کنم میتوانم حرفهایم را برایشان بگویم

یا علی

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/07/13ساعت 1:42  توسط بهار داداش  | 
دلم گرفته ...

به تو می اندیشم ، که چه اندیشه ی زیبایست تو را به یاد آوردن و چه انتظار بی پایانیست انتظارت را کشیدن و چه لذت بخش گاه و بی گاه تو را صدا زدن

نمی دانم با کدامین غروب تلخ گریختی اما هنوز خاطره زیبای اولین افق آمدنت را به خاطر دارم .

خورشید آن روز چه زیبا و پر نور و درخشان و دوست داشتنی بود ...ولی امروز ...

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/07/11ساعت 17:14  توسط آشــــــنا  | 
مهربانترینم ...
دیشب خوابت را دیدم ...
تو آمده بودی ، خودت آمده بودی ، آمده بودی تا باز با هم باشیم و یکی شویم مانند گذشتگان نه چندان دور
ناگهان عزم رفتن کردی ...
گفتم نرو ، از تو خواستم که بمانی و تو ماندی !!!
آن موقع بود که فهمیدم که در خوابم .
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/07/06ساعت 15:24  توسط آشــــــنا  | 
پسری را دیروز به خاطر وفایش به عشق سرزنش کردن ...

پسر در جواب یک بیت از فروغ گفت و خاموش شد :

"من پشیمان نیستم

من به این تسلیم می اندیشم ، این تسلیم درد آلود

من صلیب سرنوشتم را

بر فراز تپه های قتلگاه خویش بوسیدم ..."

+ نوشته شده در  شنبه 1385/07/01ساعت 17:4  توسط آشــــــنا  | 
Powered By
 
BLOGFA.COM