|
چشمانم را مي بندم درد يار چندين ماهه ام بايد برايش جشن تولدي بگيرم ، جشن تولد يك سالگي چشمانم را باز ميكنم نه كسي است نه چيزي ، تاريكي و سياهي همه جا را فرا گرفته چشمانم را دوباره مي بندم ولي اين درد همچنان با من است اشكي از گوشه چشمانم سرازير ميشود ، دلم مالامال درد است ، فكرم ، ذهنم و وجودم پر از تنفر درد نفرت گريه همه را حس مي كنم از اين احساس هم فراريم ، صدايي به گوش نميرسد دلم از غم تلنبار است ميخواهم فرياد بزنم ، ميخواهم از درونم كسي را فرياد بزنم ، بغضي راه گلويم را گرفته است و نمي خواهد دست بردارد ، هر چه ميخواهم بگويم همه را يك به يك مرور مي كنم ، ولي موقع به زبان آودرن تمامي كلمات جا به جا مي شوند نميتوانم جايشان را پيدا كنم ، درد .... شب......... تنها......مريض.........دعا........... ديگر يادم نيست ، بايد حرفهايم را كفن كنم و در عميقترين جاي دلم خاك كنم تا شايد دوباره هوس به زبان آمدن را نداشته باشند ولي ميدانم مثل اين درد هوس برگشتن ميكند ، ديگر قدرت نوشتن هم ندارم ، خدايا براي كه بنويسم ، براي چه كسي؟ كاش بلد بودم بچگي نكنم كاش بلد بودم آزرده اش نسازم كاش ثابت كردن را بلد بودم او كه مثل يك معادله رياضي نيست بتوان راحت ثابتش كرد او يك دنيا ست. درد ... درد ........درد ميخواهم بگويم ولي وقتي غمش را ميبينم زبانم نمي چرخد با خودم ميگويم« چرا غمهايش را بيشتر كنم مشكل ، مشكل من است درد مال من است ، يادم مي ايد اولين بار خواستم بگويم خود را شوم خواند ،ترسيدم ،بار دوم شاد بود باز ترسيدم و خدايا اين درد را به كه بگويم تو كه ميداني ميخواهم بگویم ولي نه ميتوانم بگذارم برود و نه قدرت گفتن دارم ، دوست داشتنش دوست داشتن بود و محبتش محبت ، و چرا راحت از او گذشتم ، خدايا خسته جانم را بگير كه ديگر نايي ندارم ، خدايا فقط ميداني كه هميشه هر روز تمامي عمرم مي دهم ولي دوست دارم باز مثل هر روز به من بگويد ، نه از تو شفا ميخواهم نه علاج دردم را دوباره دلم براي گفت آن كلمه تنگ شده دوباره بهم بگو «آبجي» صبر
صبر صبر .......................
در آینه ننگر چون تو را آنگونه که هستی نمایان نمی کند ! در چشمان من بنگر بنگر ببین چگونه هستی ؟ ببین آنگونه که من تو را ساخته ام ! آنگونه که هستی . آنگونه...
اکنون که از فاصله نچندان دور گذشته را می نگرم می بینم . یک روز یک نفر مرا ، نه مرا که قلب مرا ! که وجود مرا ! ازجای تکان داد و فاصله انداخت بین من و بودنم ، خود را به دست دیگری دادم تا مگر فاصله را جبران کند و سرجای خود بگذارد مرا ؟! اما از دستهایش مرا رها کرد و شکست . شکسته ها را به دیگری دادم بچسباند پای بر سر آن گذاشت و خرد و خاک شیر کرد ؟! > ان آخرین و دوست داشتنی ترین که تکیه گاهش می دانستم و چشم به دستانش دوخته بودم تا از خاکم بر گیرد و دوباره مرا من کند اما... اما... بربادم داد ... دیگر چیزی از آن من من نمانده بود . بی اختیار همراه باد هر طرفی می رفتم . تا اینکه ای پرستوی بهارم تو آمدی گرچه خود عزم سفر کرده بودی به سوی دیگر سرزمین اما تا مرا به این حال دیدی ایستادی و از رفتن ماندی ، ماندی و مرا از باد گرفتی بردی به آشیانه کوچک اما بزرگت !!! آنجا بادستان کوچک و ظریفت از خاک من شروع کردی به ساختن من با اشکت خاکم را گل کردی با دستانت ساختی و با گرمای وجودت مرا تافتی تا اینک من من شده ام . اکنون که این من ، تو ساخته ایستاده ام و سربالا گرفته ام . به مرحمت توست ای بهاری ترین بهارم . اگر تو نبودی نمی دانم اکنون همنشین کدامین خاک بودم . من به تو مدیونم و تو برایم بهترینی ... " من ندانم که کیم، من فقط می دانم که تویی شاه بیت غزل زندگیم " ۲۲ دی ۸۵
عید غدیر خم مبارک باد.
ابن مغازلی فقیه شافعی در فضائل و سلیمان بلخی در باب ۱۴ ینابیع الموده با همین اسناد از عبدالله بن مسعود(کاتب الوحی) و محمدبن طلحه شافعی در صفحه ۲۱ مطالب السئول نقلاً از حلیه از علقمة بن عبدالله روایت نموده اند که از رسول اکرم (ص) از علی (ع) سوال شد . فرمود : حکمت را به ده قسمت نمودند نُه جزء آنرا اختصاصأ بعلی عطاء نمودند و یک جزء را بتمام مردمان دادن و علی بآن یک جزء نیز اعلم میباشد.
می گویند چشمها راز دل را برملا می سازد ولی من که چشمانت را ندیده ام ولی صدایت صدایت غمی در خود دارد حسی هست که آن را به من می گوید که آشناتر از هر حس دیگری است
عید سعید قربان بر همه شما مبارک باد. |
|