تبليغاتX
بي تو هرگز

چند شبي تمام وجودم را نفرت پر كرده ، از خودم از اين كه دستانم را بسته مي بينم و تواني در خود نميبينم از خود بيزارم وقتي دستانم را باز ميكنم و حس ميكنم چقدر ناتوانند احساس عجز ميكنم .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/11/22ساعت 17:58  توسط بهار داداش  | 
به چشمان تو می نگرم که محو تماشای آسمانی پر از ستاره ای

گویی چشم برگیر و آسمان با عظمت را دریاب ...

اما تو چه می دانی من با یک نگاه هم آسمان را یافته ام و هم عظمت نگاه تو را

زیر لب زمزمه می کنم :

" تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت

من همه محو تماشای نگاهت ..." 


زمین و زمان دست به هم داده اند تا اشکهایم را بغلتانند  

اما غافلند که دیگر اشکی برای لغزیدن نیست ...؟!

+ نوشته شده در  جمعه 1385/11/13ساعت 17:59  توسط آشــــــنا  | 
السلام عليك يا ابا عبدالله

السلام عليك يا اباعبدالله

 


ماه محرم هر سال كه شروع مي شه ي سوال  تو ذهنم بيدار مي شه كه هر سال از خودم مي پرسم :

اگه روز واقعه تو كربلا بودم كجا بودم ؟؟؟لشكر كفر يا حق ؟؟؟

بعد از كلي فكركردن خدا رو شكر مي كنم كه از اين امتحان سخت معافم كرد . خدايا صد هزار مرتبه شكرت .

 

+ نوشته شده در  جمعه 1385/11/06ساعت 17:35  توسط بهار داداش  | 

گفتم : حرف دلم را ميخواهم بگويم

گفت: به غير از من كساني هستند كه ميتواني حرف دلت را به آنها بكويي

گفتم: نميتوانم

گفت: ميتواني امتحان كن

او رفت شبي كه تمام وجودم شكست ،‌شبي كه من را در من شكست، شب نبود ، كابوسي بود براي من چند ماهي بود فراموش كرده بودم و او رفت، و من حس كردم چه راحت غرورم را باختم ، خدايا عهدم را هنوز فراموش نكرده ام ، فقط نگرانم ، دلم را آشوب گرفته است و وجودم را غم دوباره تنهايي و بي كسي .شايد اگر بگويم نگران خودم هستم خودخواهي است شايد كسي باورش نشود من فقط نگران اويم نگران برادر عزيزم ،‌فقط مرا چه راحت در من شكست .

باز اين شبهاي نفرين شده بازگشته اند ، باز اين منم و اين شب و اين سكوت مبهم ، چند روزي است مثل يه مرده متحرك شده ام ، مثل آدمي كه تمامي خودش را باخته ، مثل آدمي كه همه هستيش را يك شبه بر باد داده باشند حس ميكنم كمرم را شكسته اند پير شده ام ولي باز ............

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/11/03ساعت 15:0  توسط بهار داداش  | 
Powered By
 
BLOGFA.COM