|
تو دور باش و چنین روزه صد هزار گذار
مهمانی خدا خوش بگذرد...
به "چشمانت" سوگند
من "خویشتن" را درون "چشمان" تو دیدم . به که چه لذتی دارد "خود" را در چشم دیگری دیدن و چه نعمتی است دیدن خود در چشمان دیگری خدایا شکرت برای "نشان دادن" "من" به "من" ... حالا كه دانسته ام كيستي ! حالا كه مي دانم چيستي ! حالا كه قدرت را مي دانم ! حالا كه معني انتظار را فهميده ام ! حالا كه ... سالها از تو فاصله گرفته ام ... ..........................................................
مي نويسم تا فراموش نكنم ؟! مي نويسم تا بماند در يادم كه بوده ام و چه شده ام ؟! مي نويسم تا بگويم دوست داشتن زيباست ، تا فرياد بر كشم دنيا را بي دوست نمي خواهم " بي تو هرگز" دل شكسته ام ... آري دل شكسته ام و دل شكسته را مرحم نهي سودي نيست ، جنس دل بد جنسيست ؛ گر بشكند دگر مرحم بر خود نگيرد ...خوب شدني در كار نيست ؟!!! اين منم ...ديوانه اي از خود رميده ...خود خويشتن خود بر باد داده ام و از دور مي نگرم كه چگونه با باد به هر سو مي روم ... آري اين منم همان كه زمين را سخت در آغوش كشيده بود و اينك با تمام وجود رهايش كرده ...رهايش كرده و به دست بادي خود را سپرده كه نمي داند مقصدش كجاست ؟!...اين زمين ديگر جايي برايش نداشت ، در آغوشش نكشيده بود ، اويي كه محتاج آغوش بود ...و سالها در حسرتش مي سوخت .. اكنون دل شكسته رهايش كرده ... |
|