|
ناتوان گذشته ام زکوچه ها
نیمه جان رسیده ام به نیمه راه چون کلاغ خسته ای در این غروب می برم به آشیان خود پناه در گریز از این زمان بی گذشت در فغان از این ملال بی زوال رانده از بهشت عشق و آرزو مانده ام همه غم و همه خیال می روم زدیده ها نهان شوم می روم که گریه در نهان شوم یا مرا جدایی تو می کشد یا تو را دوباره مهربان کنم تا لبم دگر نفس نمی رسد ناله ام به گوش کس نمی رسد می رسی به کام دل که بشنوی ناله ای از این قفس نمی رسد فریدون مشیری
+ نوشته شده در سه شنبه 1387/04/04ساعت 13:37  توسط بهار داداش
سلام بي بي جان باز هم امدي باز با آن دل مهربانت آمدي و در اوج تنهايي به دادم رسيدي من چگونه اين مهرت را پاسخ گويم ؟ نمي دانم . باز آمدي همان موقع كه ديگر داشتم از پا در مي امدم و ديگر قدرتي برايم نمانده بود و نمي دانستم با اين زنديگ سرتاسر غم و اندوه چه كنم بي بي تو مي داني تو از دل من با خبري فقط تو و آن خداي بالاي سرم . سرگردانم و نمي دانم از چه رو زنده ام و براي چه زندگي مي كنم . با ياس و نا اميدي اميد در دل ديگران كاشتم و لي بي بي اويي كه دوست داشتم باور نكرد چگونه دوشتش داشتم . آمدي و در اوج نا اميدي دستانم را گرفتي و گفتي از مسيرت بر نگردد و ادامه بده . بي بي خوشحالم خوشحاليم از اين است كه برادرم عزيزم سر و سامان گرفته است و كسي را كه دوست داشت پيدا كرده بي بي جان تو خود خوب مي داني كه چقدر خوشحالم و لي غمگينم از اين كه آرزويم در دلم ماند و نتوانستم او را در لباس دامادي ببينم بي بي جان حرفهايم زياد است و آنقدر دردلم مانده كه مي خواهم فرياد بكشم و خالي شوم از هر چه حرف است سكوتم ........................... فقط هر كجا هست خنده اش از ته دل ، گريه اس از سر شوق حالمان بد نيست،غم كم مي خوريم كم كه نه هر روز كم كم مي خوريم آب مي خواهم سرابم مي دهند عشق مي ورزم عذابم مي دهند من نمي دانم كجا رفتم به خواب پس چه بيدارم نكردي آفتاب؟ ادامه مطلب از این به بعد نامه هایی دختری را می نویسم که مدتهاست دفترش نزد من است
سلام بی بی . سلام من دلشکسته را بپذیر . آشنایی به من گفت من لایق بر زبان آوردن تو نیستم . بی بی می دانم من لایق چیزی در این دنیا نیستم ولی تو خود بگو از جفایی که در حقت کردند بگو از عهدی که بستند و شکستند . این روزها لبخندهای تمسخر آمیز زیادند و کنایه های نیشدار و قیافه های حق به جانب زیادند یا فاطمه جان قربان پهلوی شکسته ات فقط تو می دانی و می بینی که چه روزهایی است ............ فقط دعایم را بپذیر امروز از صبح به تو پناه آورده ام فقط کسی را همیشه دعایش می کنم و می کنم در سایه مهر و محبت خود خوشبحت گردان انتظار
انتظار انتظاری بیهوده و عبث انتظاری که می دانی آمدنی در را نیست و می دانی و همچنان چشم در راهی انتظار از کسانی که دوستشان داشتی و در روز میلادشان سر از پا نشناختی ولی چه مغرورانه به تو خندیدند و تو را یاد نکردند . برایشان خواهری کردی و آنان فکری دیگر کردند . دوستان نزدیک و آشنایان پر مدعا . تو را من چشم در راهم : شعری که آخرش شکستن غرور توست . چه بی ریا روز میلادشان یادشان کردی خواهرانت برادرت همگی یادشان رفت که یادی بکنند از این از خاطره ها فراموش شده . آمد...
آری آمد ... آمد آن روزی که تو آمدی به این عالم خاکی و پا نهادی بر خاک پاک این زمین ... آمدی و باز کردی چشمانت را بر روی حقیقت و دیدی آنچه را که باید می دیدی و نمی دیدی... شاید هنوز هم فکر می کنی که یادم می رود که تو کی آمدی ؟!؟! آمدنت مبارک
غرور از آن آشنایان نیست ولی گویی آشنایان مغرورند بیگانگی آشنایی نمی شناسد و آشنایی بیگانگی چه سان که این دو را ما انسانها درک نکرده ایم و که چه بخواهی و چه نخواهی روزی برای آشناترین آشنایان بیگانه خواهی شد گویی تویی که اصلا نبوده ای
سادگی باختن است باورها را من و تو ساختیم باورهایی متفاوت از باور های این جامعه خودمان هم راحتتر از دیگران حرمتی برایش قائل نشدیم می سازیم پرورش می دهیم و جان و دل می سوزانیم و وقتی باورمان شد از ریشه نابودش می کنیم حرمتی برایش قائل نمی شویم تو ساده می روی و من ساده می شکنم من همیشه همانم که تو را آنگونه باور کرده ام تو همان باش که همیشه گفته ای آنچه تو با من عهد بستی نشد ولی آنچه من با خود عهد بسته بودم شد تو خود تنها این مسیر نیامدی من تو را با خود اوردم و حال آنگونه باش که دیگران از تو می خواهند
سلام وبلاگ بی تو هرگز
می دونم خیلی وقته تنهات گذاشتیم و سری بهت نمی زنیم . ما آدما تو رو به وجود آوردیم و خودمون به راحتی ولت می کنیم و میریم . فرار از تنهایی تو رو به وجود آورده یا کم تحمل بودن ما ادما .حرفای زیادی دارم اومدم برای تو بگم چون همدم خوبی هستی این همسایه های ما هم تا یادشون نکنی بعضی هاشون یادت نمی کنند دوباره بر می گردم برای ......
عید نوروز دوباره از راه رسید . با هفت سین اش با همه زیباییهایش دوباره آمد و کاش ما همان دوباره ها نباشیم. عید نورزو بر همه شما مبارک باد یا رضا(ع)
يدالله گودرزىشهادت امام رضا (ع) بر شما عزیزان تسلیت باد.
+ نوشته شده در شنبه 1386/12/18ساعت 12:24  توسط بهار داداش
گل هميشه بهارم غدير آمده است
شراب كهنه ما در خم جهان باقى است
خداى گفت كه«اكملت دينكم»،آنك
نواى گرم نبى در رگ زمان باقى است
قسم بخون گل سرخ در بهار و خزان
ولايت على و آل،جاودان باقى است
گل هميشه بهارم بيا كه آيه عشق
بنام پاك تو در ذهن مردمان باقى است
عید غدیر مبارک
+ نوشته شده در جمعه 1386/10/07ساعت 20:28  توسط بهار داداش
بی حوصله ام آری از جان خودم سیرم
خط خورده مگر امشب پیشانی تقدیرم تب دارم و میدانم تا صبح نمی مانم در پیکر خود حتی آرام نمی گیرم ای کاش که حالم را یک شب تو ببینی تا باور کنی هر شب می سوزم و میمیرم شاعرش یادم نیست تنهاییم را با تو قسمت می کنم
تنهایی کلمه ای که مدتی بود برام مفهومی نداشت و در زندیگم رنگ باخته بود اکنون ................................. ای آشنای مسافرم
با آمدنت زندگیم رنگ تازه ای یافت
تو دور باش و چنین روزه صد هزار گذار
مهمانی خدا خوش بگذرد...
سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت
سرها در گريبان است هوا بس ناجوانمردانه سرد است آي سلامم را تو پاسخ گوي در بگشاي منم من ميهمان هر شبت لولي وش مغموم منم من سنگ تيپا خورده رنجور منم دشنام پست آفرينش نغمه ناجور نه از رومم نه از زنگم همان بي رنگ بي رنگم بيا بگشاي در بگشاي دلتنگم حريفا ميزبانا ميهمان هر شب و ماهت پشت در چون موج مي لرزد بيا بگشاي در بگشاي دلتنگم
گرچه برای خود "هیچ کس"ی اما برای من؛"همه کس"ی
مادرم سالها پیش در تاریکی شبها نور چشمانت به من امید داد !!!
و اکنون بعد از سالها دستان گرمت شکست هایم را به پیروزی مبدل می کند ...بر دستانت بوسه می زنم روزت مبارک مادرم . نوری از مهر خدا روی زمین ...
گر دستهاي سبز تو ياري كند مرا
همچون درخت عاطفه باري كند مرا خواهم كه با خزان زمانه پنجه افكنم گر مهرباني تو بهاري كند مرا
آمده بودم تا كوله بارم را كه روي دوشم سنگيني ميكند و مي خواهد مرا زير بارش خم كند لحظه اي به تو بدهم آمده بودم تا آني آن را برداري تا زير سنگيني اش نشكنم و از پا نيافتم تا صبح ديده بر هم نگذاشتم تا شايد بيايي ولي به قول شاعرمان انتظار دوست را به اندازه ستارگان آسمان كشيدم ولي حيف به زحمت دوباره بلند شدم و نگذاشتم مرا از راه رفتن بازدارد پاهايم خسته بودند ولي از رفتن بازنماندم . يادم مي آيد دوستاني داشتم كه عاشق شعر بودند يكي ميگفت: بشنو از ني چون حكايت ميكند از جداييها شكايت ميكند و جوابش را آن ديگري اين گونه ميداد: نشنو از ني ني نواي نينواست بشنو از دل ، دل حريم كبرياست و من دلم را با هيچ رنگ و ريايي و با هيچ حسد و طمعي همراه نساختم كه ميدانم حريم كبريايي است ،فقط خواستم بدانم چگونه مرا فهميده اي كه با كلمه اي همه زيباييها را به زشتي مبدل ساختي خواستي لحظه اي نه فقط ثانيه اي درنگ كن خواهم رسيد يا علي
اي مسيحاي علي اعجاز كن مشكل مشكل گشا را باز كن
اي كتاب عشق من بسته نشو مثل مردم از علي خسته نشو رفتنت خانه خرابم مي كند ماندنت چون شمع آبم مي كند شهادت بي بي دوعالم حضرت فاطمه زهرا (س) را به عموم شيعيان تسليت عرض مي كنيم. يا علي گفتيم و عشق آغاز شد...
يك سال گذشت با هم... غمهايمان را به ديار نيستي كوچ داديم ، زمستان دلمان با يكدیگر بهاري شد و حال به ياد اولين روز شروع اين خانه كوچك كه بندبندش از خاطراتمان نشئت گرفته است و هر واژه اش به يادمان مي آورد چه عهدها كه نبسته ايم وچه روزها و شبها كه نگذرانده ايم و حال به ياد و احترام اولين شروع ميگوييم
يا علي
و این چنین یک سال از فهمیدن عشق گذشت ... "آشنا"
شهادت ریحانه النبی حضرت فاطمه زهرا (س) را به شما عزیزان تسلیت عرض می نماییم.
ناموس دردهاي علي بودي و چو اشک پنهان نمود غيرت شير خدا ترا دفن شبانه ي تو که با خواهش تو بود فرياد روشني است ز چندين جفا ترا ... يک عمر در گلوي تو بغض استخوان شکست در سايه داشت گرچه علي چون هما ترا ... دادند در بهاي فدک آخر- اي دريغ- گلخانه اي به گستره ي کربلا ترا ...
+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/03/09ساعت 12:1  توسط بهار داداش
تنهایی
سکوت بیداد عشق فراموشی زخم دل سفر رفتن ماندن
گفتم : میخواهم حرفهام را بگویم نمیخواهم در دلم سنگینی کند
گفت: .................. گفتم: سکوت تو صد حرف نگفته دارد و سکوت من هزاران حرف گفت:.................. گفتم: میخواهم مدتی انقدر حرف نزنم تا در دلم تلنبار شود شاید معنی سکوتت را بهتر بفهمم
خستگان را چو طلب باشد و قوت نبود گر تو بيداد كني شرط مروت نبود
ميلاد با سعادت پيامبر اكرم(ص) و آغاز هفته وحدت گرامي باد.
گفتني ها را گفتم و امان از نا گفتني ها كه با غم همراه ميگردد و سر به اعصيان ميگذارد گويا امشب خيال آرام شدن را ندارد
اضافه شده ۱۲/۱/۸۶ مي خواهم حرفهاي درونم را بگويم ، ديگر از بس كه مانده اند بوي تعفنشان بالا گرفته مي خواهم اين چركهاي كهنه را بيرون بريزم و درون را از چركها خالي كنم تا نفس تازه اي بكشم . اما افسوس و صد افسوس كه نمي شود اين كار را كرد . همان به كه نفسهاي تلخ را تحمل كنم تا اينكه خود را پيش ديگران چركين كنم !!! "آشنا " مبادا كه ترس از مردم شما را از گفتن حقيقت باز دارد
پيامبر اكرم(ص) سالروز رحلت حضرت محمد (ص) و شهادت حضرت امام حسن مجتبي را به شما عزيزان تسليت ميگوييم.
+ نوشته شده در یکشنبه 1385/12/27ساعت 9:48  توسط بهار داداش
تمام هستی ام را با تو قسمت کردم
دیدم آنچه را نباید می دیدم تمامی قلبم را به تو هدیه دادم دیدم آنچه را که نباید می دیدم تمامی عشقم را نثارت کردم دیدم آنچه را که نباید می دیدم گفتی تمامی هستی ام قلبم و عشقم در تو خلاصه می شود ندیدم آنچه را که باید می دیدم
پ .ن : همه در این ایام چیزی خریده اند برای نورزشان که با آن نو شوند ؟! من نیز او را خریده ام به قیمت خود ... " آشنا " اكنون كه زندكي وقت تولد ديگري يافته است اكنون كه ميخواهم بلند شوم و خودم باشم و خودم ميدانم آنهايي كه اكنون ادعاي كمك ميكنند فردا تنهايم خواهند گذاشت ميدانم فقط جز يك نفر كه تنها به او اميد بسته ام كه حاميم باشد ولي او هم مواقعي با حرفهايش ته دلم را خالي مي كند ، با خودم ميگويم اگر او هم نباشد باز تنهاي تنها خواهم ماند . ميخواهم بلند شوم و بياستم ميخواهم .. باز شبهاي دلتنگي به سراغم آمده است باز اين منم خجل و شرمنده ،قدرت نگاه كردن به چشمانش را ندارم با تمام وجود احساس ميكنم چقدر پيرش كرده ام چقدر شرمنده اش كرده ام مني كه هميشه آروز داشتم با كارهايم برايش مايه سر افرازي باشم اكنون چرا راحت شكستمش چه راحت بر بادش دادم از نگاهش فراريم ، اميدوارم مرا ببخشد اميدوارم از گناهانم بگذرد چند شبي تمام وجودم را نفرت پر كرده ، از خودم از اين كه دستانم را بسته مي بينم و تواني در خود نميبينم از خود بيزارم وقتي دستانم را باز ميكنم و حس ميكنم چقدر ناتوانند احساس عجز ميكنم .
السلام عليك يا ابا عبدالله
ماه محرم هر سال كه شروع مي شه ي سوال تو ذهنم بيدار مي شه كه هر سال از خودم مي پرسم : اگه روز واقعه تو كربلا بودم كجا بودم ؟؟؟لشكر كفر يا حق ؟؟؟ بعد از كلي فكركردن خدا رو شكر مي كنم كه از اين امتحان سخت معافم كرد . خدايا صد هزار مرتبه شكرت .
گفتم : حرف دلم را ميخواهم بگويم گفت: به غير از من كساني هستند كه ميتواني حرف دلت را به آنها بكويي گفتم: نميتوانم گفت: ميتواني امتحان كن او رفت شبي كه تمام وجودم شكست ،شبي كه من را در من شكست، شب نبود ، كابوسي بود براي من چند ماهي بود فراموش كرده بودم و او رفت، و من حس كردم چه راحت غرورم را باختم ، خدايا عهدم را هنوز فراموش نكرده ام ، فقط نگرانم ، دلم را آشوب گرفته است و وجودم را غم دوباره تنهايي و بي كسي .شايد اگر بگويم نگران خودم هستم خودخواهي است شايد كسي باورش نشود من فقط نگران اويم نگران برادر عزيزم ،فقط مرا چه راحت در من شكست . باز اين شبهاي نفرين شده بازگشته اند ، باز اين منم و اين شب و اين سكوت مبهم ، چند روزي است مثل يه مرده متحرك شده ام ، مثل آدمي كه تمامي خودش را باخته ، مثل آدمي كه همه هستيش را يك شبه بر باد داده باشند حس ميكنم كمرم را شكسته اند پير شده ام ولي باز ............ چشمانم را مي بندم درد يار چندين ماهه ام بايد برايش جشن تولدي بگيرم ، جشن تولد يك سالگي چشمانم را باز ميكنم نه كسي است نه چيزي ، تاريكي و سياهي همه جا را فرا گرفته چشمانم را دوباره مي بندم ولي اين درد همچنان با من است اشكي از گوشه چشمانم سرازير ميشود ، دلم مالامال درد است ، فكرم ، ذهنم و وجودم پر از تنفر درد نفرت گريه همه را حس مي كنم از اين احساس هم فراريم ، صدايي به گوش نميرسد دلم از غم تلنبار است ميخواهم فرياد بزنم ، ميخواهم از درونم كسي را فرياد بزنم ، بغضي راه گلويم را گرفته است و نمي خواهد دست بردارد ، هر چه ميخواهم بگويم همه را يك به يك مرور مي كنم ، ولي موقع به زبان آودرن تمامي كلمات جا به جا مي شوند نميتوانم جايشان را پيدا كنم ، درد .... شب......... تنها......مريض.........دعا........... ديگر يادم نيست ، بايد حرفهايم را كفن كنم و در عميقترين جاي دلم خاك كنم تا شايد دوباره هوس به زبان آمدن را نداشته باشند ولي ميدانم مثل اين درد هوس برگشتن ميكند ، ديگر قدرت نوشتن هم ندارم ، خدايا براي كه بنويسم ، براي چه كسي؟ كاش بلد بودم بچگي نكنم كاش بلد بودم آزرده اش نسازم كاش ثابت كردن را بلد بودم او كه مثل يك معادله رياضي نيست بتوان راحت ثابتش كرد او يك دنيا ست. درد ... درد ........درد ميخواهم بگويم ولي وقتي غمش را ميبينم زبانم نمي چرخد با خودم ميگويم« چرا غمهايش را بيشتر كنم مشكل ، مشكل من است درد مال من است ، يادم مي ايد اولين بار خواستم بگويم خود را شوم خواند ،ترسيدم ،بار دوم شاد بود باز ترسيدم و خدايا اين درد را به كه بگويم تو كه ميداني ميخواهم بگویم ولي نه ميتوانم بگذارم برود و نه قدرت گفتن دارم ، دوست داشتنش دوست داشتن بود و محبتش محبت ، و چرا راحت از او گذشتم ، خدايا خسته جانم را بگير كه ديگر نايي ندارم ، خدايا فقط ميداني كه هميشه هر روز تمامي عمرم مي دهم ولي دوست دارم باز مثل هر روز به من بگويد ، نه از تو شفا ميخواهم نه علاج دردم را دوباره دلم براي گفت آن كلمه تنگ شده دوباره بهم بگو «آبجي» صبر
صبر صبر .......................
در آینه ننگر چون تو را آنگونه که هستی نمایان نمی کند ! در چشمان من بنگر بنگر ببین چگونه هستی ؟ ببین آنگونه که من تو را ساخته ام ! آنگونه که هستی . آنگونه...
عید غدیر خم مبارک باد.
ابن مغازلی فقیه شافعی در فضائل و سلیمان بلخی در باب ۱۴ ینابیع الموده با همین اسناد از عبدالله بن مسعود(کاتب الوحی) و محمدبن طلحه شافعی در صفحه ۲۱ مطالب السئول نقلاً از حلیه از علقمة بن عبدالله روایت نموده اند که از رسول اکرم (ص) از علی (ع) سوال شد . فرمود : حکمت را به ده قسمت نمودند نُه جزء آنرا اختصاصأ بعلی عطاء نمودند و یک جزء را بتمام مردمان دادن و علی بآن یک جزء نیز اعلم میباشد.
می گویند چشمها راز دل را برملا می سازد ولی من که چشمانت را ندیده ام ولی صدایت صدایت غمی در خود دارد حسی هست که آن را به من می گوید که آشناتر از هر حس دیگری است
عید سعید قربان بر همه شما مبارک باد. دیشب دلتنگیهایم را کسی ندیدید دیشب دل شکسته ام را کسی نفهمید دیشب من بودم و من نه کسی نه آشنایی
دیشب تمام افکارم را تردید فرا گرفته بود داشتم با بالهای زیبای خوشبختی اوج می گرفتم که ناگهان کسی یا کسانی مرا در اوج خوشبختی شکسته بالم کردند وجودم را تردید رها نمی کند دیشب باز من بودم و گریه هایم من بودم و تنهایی و انگار وجود نداشتم انتظار
انتظار و همیشه دلتنگ ایام خوشی که گذشت و دلتنگ زمانی که ... بگذار تا بگریم چون ابر در بهاران
کز سنگ گریه خیزد روز وداع یاران هر کو شراب فرقت روزی چشیده باشد داند که سخت باشد قطع امیدواران با ساربان بگویید احوال آب چشمم تا بر شتر نبندد محمل به روز باران بگذاشتند ما را در دیده آب حسرت گریان چو در قیامت چشم گناهکاران ای صبح شب نشینان جانم به طاقت آمد چندین که برشمردم از ماجرای عشقت اندوه دل نگفتم الا یک از هزاران سعدی به روزگاران مهری نشسته در دل بیرون نمیتوان کرد الا به روزگاران چندت کنم حکایت شرح این قدر کفایت باقی نمیتوان گفت الا به غمگساران ![]() ![]() ![]() ![]() ![]()
ببخشید که دیر شد داداش تولدت مبارک
دلم گرفته حس غریبی وجودم را در بر گرفته است کسی که همیشه به حرفهایم گوش میداد این اجازه را از من گرفت و گفت کس دیگری است که حرفهایت راخواهد شنید ولی حالا او هم نیست و من تنها در این اتاق نشسته ام و خاطرات گذشته را ورق میزنم با اینکه همه ترکم کرده اند و مرا با خود تنها گذاشته اند ولی حس تنهایی نمیکنم می دانم تنهایی از آن من نیست چرا که در زندگیم کسانی هستند که همیشه به یاد من هستند و می دانم وقتی دوباره حس تنهایی کنم میتوانم حرفهایم را برایشان بگویم یا علی
دیروز دختری را به خاطر کمی مهریه اش به باد تمسخر گرفتند ولی او یادش ماند که بانوی بزرگی مهریه اش را چگونه ............
کاش خداوند کسی را که در تنهاترین تنهای هایم مرا تنها نگذاشت هرگز در تنهاترین تنهایهایش تنها نگذارد کاش میتوانستم کاش بلد بودم کاش خیلی کاش های دیگر که مانند یک حسرت همیشگی در دلم ماند ولی خدایا مانند یک بنده ناچیز سر بر سجده میگذارم و میگویم اگر میروم دست خودم نیست ولی تو را به حقانیت قسم میدهم حال که دارم تنهایش میگذارم بهاریترین بهار را تقدیمش کن و این تنها آرزویی است که یک خواهر برای برادرش دارد الهی امین
گریه آسمان انقدر زیباست که زمین را می خنداند .
آن ها که همیشه جمع میکنند، کاش تقسیم هم بلد بودند .
کتاب خوب آن است که از نویسنده اش بیشتر عمر کند . کسی که روی پای خود بایستد ، به اعصای دیگران محتاج نمی شود .
دنیا سرابی است که هیچ کس را سیراب نمی کند.
هفته ای یک بار آرزوهای طولانی خود را قیچی کنید .
لحظه های سبز همیشه انقدر در شادی غرق می شوی همیشه انقدر وابسته به زندگی می گردی که یادت میرود مرگ مانند عقابی بالای سرت به پرواز در آمده است و همان لحظه که به یادها سپرده ای خود را با مرگ عزیزی برایت یاد آوری میکند که من هم اینجایم . گاهی چنان از بودن دیگران در کنارت سر خوشی که نمی دانی شاید فردا چشمهایت را که بگشایی دیگر نیست دیگر دستان پر مهرش دست تو را نخواهد گرفت دیگر برایت قصه زندگیش را نخواهد گفت دیگر صدای نفس هایش در گوشت طنین انداز نخواهد بود گاهی چنان فراموشش میکنی که با بودنش باز هم او را نمی بینی و مرگ یادت می اندازد که داشتی و نداری که بود و نخواهد بود دیگر ضربان قلبش دیگر نفسهایش برای همیشه ساکت شده است و فقط خروارها خاک او را در خود جای داده است. زمان بارش باران دلم از غربت خورشيد ميگيرد
و در روزآفتابي هم دلم بي تاب ابري تلخ و باران زاست
خدايا من به دنبال كه ميگردم ؟ ساغر آشنا شديم تا غريبه نمانيم ، صداقت را ارزان فروختيم ، ندانسته حرفهايمان را زير خروارها ريا پنهان ساختيم ،چشمانمان را در كوچه پس كوچه هاي سرگرداني رها كرديم تمام وجودمان را به تمام پليديها تقديم كرديم و حال اين منم يك غريبه گم شده در سياهي
بيتوته زيرپلك چشمانت ساخته ام وبامردمان چشمت به زندگي نشسته ام هيچگاه چشمانت رابه گريه وامدار زيرا دريك لحظه چشم برهم زدن سقف آرزوها برسرم آوارخواهد شد |
|