تبليغاتX
بي تو هرگز
 

دل من به دنبال چه مي گردي ؟؟؟

دلبركانت ...دلبركانت دلبري كردند و رفتند !!!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/11/16ساعت 17:55  توسط آشــــــنا  | 
چشم به جاده ای بسته ام که نمی دانم انتهایش کجاست ؟

و در کدام پیچ به من خواهی پیوست ؟؟؟

و در کدام گردنه دستانم را رها خواهی کرد ؟؟؟

با این همه پای می نهم و حرکت می کنم در درون جاده ، با همه پيچ و خمشو با همه شيب و نشيبش .

تنها و تنها به خاطر لحظه اي كه با تو خواهم بود ...

"آشنا"

شنبه ۷ مهر ۸۶


سلام دوستان

بعد از مدتها سكوتُ  شكستم و اومدم

چرا رفته بودم مهم نيست ... برگشتن مهمِ

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/10/23ساعت 18:23  توسط آشــــــنا  | 

  عید سعید فطرمبارک 

قطعه گوشتي به يكي از رگهاي انسان آويخته شده كه از شگفت ترين اعضاي آن است و دل نام دارد . آويخته اي است از حكمت و دانش و طبيعتي برخلاف آنها و مجموعه اضداد است ، چه اگر آرزو و اميد بر او تسلط يابد طمع پستش مي كند ، و اگر طمع باو حمله كند حرص هلاكش سازد ، و اگر نوميدي بر او غالب شود آه و افسوس او را بكشد ، اگر كينه عارضش گردد خشمش برافروزد ، چون خوشنودي سراغش گيرد ، ملاحظه كاري را كنار نهد ، و اگر ترسي او را غلبه كند از اشتغال بكار برمد ، اگر در كاري گشايشي دست دهد غرورش بربايد ، اگر بمصيبتي گرفتار آيد ، داد و فرياد رسوايش كند ، اگر مالي يابد سركشي آغاز كند ، و اگر بفقر مبتلا گردد ، سختي و بلا گرفتارش سازد ، و اگر گرسنه شود ضعف و سستي عارضش شود ، و اگر در سيري زياده روي نمايد ، شكم پري بزحمت و اضطرابش اندازد .

هر نوع كمي و كوتاهي او را زيان رساند ، و هر نوع افراط و تند روي بافسادش كشد .

" حضرت علي (ع)"

+ نوشته شده در  شنبه 1386/07/21ساعت 6:0  توسط آشــــــنا  | 

 

تسلیت عرض می کنیم به همه شیعیان شهادت مولایشان ...

دریابید این شبهای عزیز را ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/07/09ساعت 13:12  توسط آشــــــنا 
تا طلوع خورشید چشم در راهت خواهم بود

اگر شفق شود و تو نیایی!

غروبی هست ؟؟!!

******************************

" غم از آن دارم که بی تو همچو حلقه بر درم

                                                      تا تو از در درنیایی از دلم غم کی شود ..."

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/07/05ساعت 17:9  توسط آشــــــنا  | 
به "چشمانت" سوگند

من "خویشتن" را درون "چشمان" تو دیدم . 

به که چه لذتی دارد "خود" را در چشم دیگری دیدن

و چه نعمتی است دیدن خود در چشمان دیگری

خدایا شکرت برای "نشان دادن" "من" به "من" ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/06/15ساعت 18:39  توسط آشــــــنا  | 

حالا كه دانسته ام كيستي !

حالا كه مي دانم چيستي !

حالا كه قدرت را مي دانم !

حالا كه معني انتظار را فهميده ام !

حالا كه ...

سالها از تو فاصله گرفته ام ...

..........................................................

ميلاد با سعادت منجي عالم بشريت

مهدي موعود (عج)

 برهمه شيعيان آن حضرت مبارك باد .

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/06/06ساعت 20:32  توسط آشــــــنا  | 

مي نويسم تا فراموش نكنم ؟!

مي نويسم تا بماند در يادم كه بوده ام و چه شده ام ؟!

مي نويسم تا بگويم دوست داشتن زيباست ، تا فرياد بر كشم دنيا را بي دوست نمي خواهم " بي تو هرگز"

دل شكسته ام ...

آري دل شكسته ام و دل شكسته را مرحم نهي سودي نيست ، جنس دل بد جنسيست ؛ گر بشكند دگر مرحم بر خود نگيرد ...خوب شدني در كار نيست ؟!!!

اين منم ...ديوانه اي از خود رميده ...خود خويشتن خود بر باد داده ام و از دور مي نگرم كه چگونه با باد به هر سو مي روم ...

آري اين منم همان كه زمين را سخت در آغوش كشيده بود و اينك با تمام وجود رهايش كرده ...رهايش كرده و به دست بادي خود را سپرده كه نمي داند مقصدش كجاست ؟!...اين زمين ديگر جايي برايش نداشت ، در آغوشش نكشيده بود ، اويي كه محتاج آغوش بود ...و سالها در حسرتش مي سوخت ..

اكنون دل شكسته رهايش كرده ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/06/01ساعت 11:53  توسط آشــــــنا  | 

شيطان آمدي و فريبم دادي ، به مقصودت كه رسيدي پس ديگر چه مي خواهي از من ي كه من نيست. بگذار و رهايم كن تو خود رجيم شده اي مي خواهي مراهم براني ؟؟؟

من چون تو نمي كنم . براي آدم سجده مي كنم به پايش مي افتم. اگر تو نافرماني كرد و عصيان من نه ؛ نمي كنم !!!

راست مي گويي گناه بسيار كرده ام اما، اما به لطفش اميدوارم  تو كه بهتر از من مي داني او بخشنده است پس رهايم كن بگذار بعد از اين گناه به درگاهش گريه كنم به اميد اينكه بازهم ببخشدم ...برو شيطان برو...
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/05/11ساعت 23:49  توسط آشــــــنا  | 
 

سالروز تولد شیر خدا بر همه دوست داران آن حضرت مبارک باد .

      پدرم روزت مبارک.

+ نوشته شده در  جمعه 1386/05/05ساعت 18:29  توسط آشــــــنا  | 

سفرت گرامی ای پرستوی بهاری

 

السلام علیک یا غریب الغرباء

السلام علیک یا معین الضعفاء و الفقراء

 السلام علیک یا علی بن موسی الرضا

السلام علیکم و رحمه الله و برکاته

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/05/02ساعت 18:55  توسط آشــــــنا  | 
آمده ام؛

آری آمده ام تا تو دستم را بگیری و از این مرداب نجاتم دهی .

آمده ام آری آمده ام با آنکه گفته بودم بازگشتی در کار نیست !!!

ببین نادم و پشیمان بازگشته ام ...

شانه ات را بیاور باران اشکم باریدن گرفته ، دستانم را بگیر و بلندم کن دیگر نه می خواهم بنشینم و نه لرزه ای در زانوانم احساس کنم

دستم را بگیر ؛ یا علی ...

 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/03/11ساعت 19:9  توسط آشــــــنا  | 
بهار؛

در بهار طبیعت بهار دیگری به بهار زندگیت افزون شد . زندگیت بهاری باد ...

تولدت مبارک

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/03/01ساعت 0:0  توسط آشــــــنا  | 
در جدال با تو من باختم ...

اما صبر کن

لبخند زهر گین و زیبایت رو فرو ببند و بر خود فاخر نشو

که تو پیروز نشودی

من همیشه بازنده ام ...؟!


چند روزي هست چشمان اشك بارم انتظار ميكشد ولي يادت باشد من هميشه بازنده ام خودت خوب ميداني چرا؟

+ نوشته شده در  جمعه 1386/02/28ساعت 18:4  توسط آشــــــنا  | 

 حضرت علی (ع) در خطبه ۸۶ نهج البلاغه می فرمایند :

بدانيد كه آرزو هاي دور و دراز عقل را غافل و ياد خدا را به فراموشي مي سپارد . آرزوهاي ناروا را دروغ انگاريد كه آرزوها فريبنده اند و صاحبش فريب خورده . 

قبل از هرچیز بايد بگم : 

 اگه منظور از آرزو اون محالاته كه آدم تو ذهن مي پرورون؟ من ندارم .

اما اگه منظور از آروز اون اهدافي كه براي رسيدن بهش تلاش مي كنيم؟  چرا دارم خيلي هم دارم ...

حالا به در خواست خواهر عزيزم 5 تا از آرزوهام رو مي گم :

1-اونجوري باشم كه خدام ازم راضي باش...

2- اونجوري باشم كه پدر و مادرم ازم راضي باشن  و بتونم دينم رو بهشون ادا كنم...

3- بتونم براي خواهرهام (مخصوصا خواهرم بهار) اونجوري باشم كه ميخوان...

4- براي دوستام رفيق خوبي باشم ...

5- بتونم تا جايي كه مي تونم به خلق خدا كمك كنم و حرف دل همه رو بشنوم ...!!

 كسي رو به اين بازي دعوت نمي كنم چون آرزو هاي هركس براي خودشه و تو صندوقچه دلش زیباتر جلوه می ده

+ نوشته شده در  جمعه 1386/02/14ساعت 13:3  توسط آشــــــنا  | 

دستت را به من بده ، برخيز

برخيز تا با هم برويم از اين برهوت . نگاه كن ، آنجا را ببين زياد دور نيست . بلندشو، اينجا ماندن بي فايده است اينجا بوي تعفن مي دهد بوي یأس و نااميدي ، بوي بردگي.

برخيز تا دير نشده برويم اگر خواستي آنجا بنشين ، آنجا بوي بهار مي دهد . آري بوي بهار مي دهد .

آسمان انجا آبي ست آبي آبي ...بيا برويم از اين ملك دلگير با هم برويم به سوي آن درخت سبز !

دستت را بده ، برخيز ديگر تا برويم دير مي شود ...

هر لحظه درنگ برايمان عمريست !؟


پ.ن۱: حضرت علی (ع) در خطبه ۸۶ نهج البلاغه می فرمایند :

بدانيد كه آرزو هاي دور و دراز عقل را غافل و ياد خدا را به فراموشي مي سپارد . آرزوهاي ناروا را دروغ انگاريد كه آرزوها فريبنده اند و صاحبس فريب خورده .   

پ.ن ۲: "عهد ما با تو نه عهديست كه تغير بپذيرد   

                                   بوستانيست بوستانيست كه هرگز نزد باد خزانش "

پ.ن ۳: " هرکه از یار تحمل نکند یار نگویش    

                                           وانکه در عشق ملامت نکشد مرد نخوانش "

+ نوشته شده در  جمعه 1386/02/07ساعت 23:11  توسط آشــــــنا  | 

سكوت كرده ام تا چيزي نگويم كه كسي را بيازارد

حرفهايم را درون خود مي ريزم تا كسي انديشه ام را پليد و ذهن و چشمم را ناپاك نپندارد . همين حسن سكوت است كه آنرا "مادر فرياد مي دانند " چون در فرياد نيز كلامي نمي آيد جز نعره هايي كه از عمق سكوت سالهاي دراز بر مي خيزد . دلم هواي چنين فريادي را دارد كه عقده ديرين سكوتم را با آن خالي كنم و زخم كهنه ام را التيام بخشم .

 

پ.ن: آنقدر دلم گرفته که دیگر فریاد هم دردم را چاره نیست و سکوت نیز ...

+ نوشته شده در  جمعه 1386/01/31ساعت 12:28  توسط آشــــــنا  | 
ای گرداننده  دلها و چشمها

ای اداره کننده شبها و روزها

ای دگرگون کننده زمانها و احوالات ما

حال ما را به بهترین حال ما مبدل فرما .

 

 سال نو مبارک

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/12/29ساعت 16:0  توسط آشــــــنا 

کنار هم ایستاده ایم تا کوله بارهای غم را زیکدیگر بستانیم

بستانیم کوله های مشکلات و رنج و غم و دلتنگی و تنهایی را از دیگری تا دیگری سبک شود ز کار ما .

برخیز ...برخیز و کوله ات را به من بده ، به من بده بلند شو و از شانه ایت بردار این بارسنگین را و به دست من بده تا گامی هم من بیاورم

نترس ...نترس ...جایی خالیش نمی کنم . روی شانه ام نگه می دارم تا تو خستگی سالیان درازت را بدر کنی ...

یادت هست ...

زیر آن درخت بید چگونه کوله بارم را از روی شانه هایم روبودی و چابکانه به سمت غروب دویدی . بعد از تو به سوی ستارگان پرواز کردم ...آخ که چه سبک شدم .

اکنون برخیز که کوله ات را به من دهی ... برخیز ... برخیز

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/12/27ساعت 16:26  توسط آشــــــنا  | 
چگونه دیده ای دنیا را که این چنین مات و مبهوت به تماشا ایستاده ای و سیل اشکانت جاریست !!!

روی بگردان ...روی بگردان از سویی که نظاره گری دنیا فقط همان جهتی نیست که تو می نگری سرت را برگردان ، به اطرافت با دقت بنگر ...بنگر... بنگر و ببین وسعت دنیا را ، دریاب بزرگی آسمان و زمین را تا بفهمی می توان وسیع بود و کارهای زیادی انجام داد ؟؟؟

چشمانت بس که یک جا را زل زده از سو افتاده تصاویر برایت تکراریست و زندگی تکراری تر از چهره هایی  که دیگر تک تک آنها را می شناسی حالت بهم می خورد .

مسیر چشمانت را عوض کن تا متفاوت ببینی ...

بیا تا با هم بنگریم گوشه به گوشه این دنیا را ، دریچه ها را با هم بگشاییم برای بهتر دیدن دنیا ...

" اگر غم لشکر انگیزد که خون عاشقان ریزد         

                                                  من و ساقی به هم سازیم و بنیادش براندازیم "

+ نوشته شده در  جمعه 1385/12/11ساعت 16:3  توسط آشــــــنا  | 
حرفهای زیادی برای گفتن در دلم مانده

می خواهم بگویم ...تا دهان می گشایم تا برملاسازم نهانم را اشک امانم نمی دهد .

با قطره قطری خود راه گلویم را سد می کند . هق هقم اجازه نمی دهد

با هر ریزش دانه های اشک حرفهایم را فرو می برم و از نو نهان می شوند و اشک نهان می سازد نهانی را که نهانی ست و اینگونه پیروز می شود ...

اما او چه می داند که دل از این بار چه می کشد ؟؟؟!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/12/01ساعت 16:34  توسط آشــــــنا  | 
به چشمان تو می نگرم که محو تماشای آسمانی پر از ستاره ای

گویی چشم برگیر و آسمان با عظمت را دریاب ...

اما تو چه می دانی من با یک نگاه هم آسمان را یافته ام و هم عظمت نگاه تو را

زیر لب زمزمه می کنم :

" تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت

من همه محو تماشای نگاهت ..." 


زمین و زمان دست به هم داده اند تا اشکهایم را بغلتانند  

اما غافلند که دیگر اشکی برای لغزیدن نیست ...؟!

+ نوشته شده در  جمعه 1385/11/13ساعت 17:59  توسط آشــــــنا  | 

اکنون که از فاصله نچندان دور گذشته را می نگرم می بینم .

یک روز یک نفر مرا ، نه مرا که قلب مرا ! که وجود مرا ! ازجای تکان داد و فاصله انداخت بین من و بودنم ، خود را به دست دیگری دادم تا مگر فاصله را جبران کند و سرجای خود بگذارد مرا ؟! اما از دستهایش مرا رها کرد و شکست . شکسته ها را به دیگری دادم بچسباند پای بر سر آن گذاشت و خرد و خاک شیر کرد ؟! > ان آخرین و دوست داشتنی ترین که تکیه گاهش می دانستم و چشم به دستانش دوخته بودم تا از خاکم بر گیرد و دوباره مرا من کند

اما... اما...

بربادم داد ...

دیگر چیزی از آن من من نمانده بود . بی اختیار همراه باد هر طرفی می رفتم . تا اینکه ای پرستوی بهارم تو آمدی  گرچه خود عزم سفر کرده بودی به سوی دیگر سرزمین اما تا مرا به این حال دیدی ایستادی و از رفتن ماندی ، ماندی و مرا از باد گرفتی بردی به آشیانه کوچک اما بزرگت !!!

آنجا بادستان کوچک و ظریفت از خاک من شروع کردی به ساختن من با اشکت خاکم را گل کردی با دستانت ساختی و با گرمای وجودت مرا تافتی تا اینک من من شده ام .

اکنون که این من ، تو ساخته ایستاده ام و سربالا گرفته ام . به مرحمت توست ای بهاری ترین بهارم .

اگر تو نبودی نمی دانم اکنون همنشین کدامین خاک بودم .

من به تو مدیونم و تو برایم بهترینی ...

" من ندانم که کیم، من فقط می دانم که تویی شاه بیت غزل زندگیم "

                                                                                                   ۲۲ دی ۸۵

+ نوشته شده در  جمعه 1385/10/22ساعت 15:15  توسط آشــــــنا  | 
سلام ای مهربانم

هنوز هم فراموشت نکرده ام

چون قدرت تحمل دین اشکهایت را ندارم !!!

در گوشم صدایت همچنان باقیست :

" مدیون اشکای منی اگه فراموشم کنی ..."

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/10/07ساعت 22:17  توسط آشــــــنا  | 
"این دریا سراسر یک حرف است ، یک حرف پیوسته ! همان حرفی که برای نگفتن آن ، این همه حرف می زنیم و چه بی ثمر !"                                  

                                                                                  دکتر علی شریعتی

سلام ای مهربانترینم

باز هم سلامی به علیک تو

مهربانم با اینکه نمی خوانی اما می نویسم تا چیزی نباشد که بین ما نهفته باشد

بگذار تا بگویمت ، بگذار بر زبان بیاورم تا بدانی از دورنم :

من عاشق تو نبودم ، آری من هیچگاه عاشقت نبوده ام ، نه بوده ام و نه هستم .

شاید تعجب کنی و بر نفرتت نسبت به من بیفزایی اما بدان که حقیقت گفته ام . دلیل می خواهی ؟ می آورم :

۱-عشق کور است و از روی احساس و معشوق رو درست نمی بیند ، اما من نسبت به تو کور نبودم و تو را همانجوری که بودی دیدم نه آنگونه که می پسندیدم !

۲- اگر معشوق عاشق را ترک کند تنفر در دلش می کارد ، اما من از تو کینه ای در دل ندارم .

۳- عشق با جدایی هر روز کم رنگ تر و کم رنگ تر می شود ، اما من هر روز به تو وابسته تر .

و و و . . .

بسی با خود اندیشیدم به خلوت خود پناه بردم تا بدانم ، ساعتها در افکارم غرق شدم تا کشف کنم که چه بود بین من و تو که عشق نبود ؟؟؟

یافتم ...یافتم که چه بود و چیست :

                 دوستت دارم

آری من دوستت دارم همین و بس.

+ نوشته شده در  جمعه 1385/09/24ساعت 14:4  توسط آشــــــنا  | 

چشمانم را به روي حقيقت نبسته ام باز است ...

مي دانم براي چه آمده ام ، مي دانم اينجا چه مي خواهم . مي دانم كارم چيست .

اما نمي توانم ابزار كارم را بيابم .هر وسيله اي را به گمان استفاده بر مي دارم ، در دست مي گيرم ، شروع مي كنم به كار اما در دستانم هيچ كاربردي ندارد . يا او دست مرا آزرده و زخم مي كند و يا من دورش مي اندازم . چون راست كار من نيست . نه من  براي و نه او براي من  ساخته شده .

پس كجاست ؟؟؟ كي مي توانم پيدايش كنم وسيله اي را كه به دردم بخورد چيزي كه براي هم ساخته شده ايم . نه او مرا و نه  من او را خسته كنم .

سرگردان اين انتخابم و در جستجوي حقيقت .                   

حالا باوركردي راست ميگويم " چشمانم را به روي حقيقت نبسته ام "
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/09/16ساعت 18:59  توسط آشــــــنا  | 

فكرم مشغول و روحم مقبوض ودلم گرفته و حالم خراب  آسمان نيز چو من دلگير . دوست دارد ببارد ولي رخصت اينكاررا ندارد .آخر بايد بجاي بارش رسيد . هرجايي كه نتوان باريدن گرفت 

دنبال جايي مي گردم تا بنيشم ودستانم را دور زانو هايم حلقه كنم و از ته دل  هم پاي باران بگريم

دلم پر از حرفهاي ناگفتني است با خود مي انديشم كه راه را اشتباه آمده ام ؟  فرصت برگشتن هم كه نيست .درخود فرو رفته ام و در افكارم غوطه ورم ناگهان در گوشه اي از اتاق چشمانم مي ماند و افكارم ساكت مي شود .

اين كتاب آسماني ماست . اين كلام خداست كه به پيغمبر داد تا ما به وسيله آن راهنمايي شويم . خوب  بروم  و از" او" كمك بگيرم

با چشماني اشك آ لود ولبي لرزان و نگاهي پر از التماس و دلي لبريز از اميد به سراغش رفتم رو به كتاب كردم و به صاحب آن گفتم نه ببخشيد ناليدم ، ناله اي از سر دلتنگي ، ناله اي نشان دهنده  آخرين راه براي آرامش و نمايان شدن راه از چاه : اي صاحب كتاب تو كه از حال من خبر داري تو كه مي دوني از تو چه ميخوام پس به من بنماي آه خداي من اي پروردگارم كمكم كن كه جز تو دادرسي نيست

چشمانم را بستم و يك صفحه را باز كردم .؟ !

اشك بر روي گونه هايم روان شد  و دلم آرام و آهم فرو نشت و نفسم گرم شد . آرامش عجيبي تمام وجودم را فرا گرفت

" اي رسول ما ! خدا تو را كفايت است و مؤمناني كه پيروان تواند ."                                             

                                                                                 سوره انفال آيه 64

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/09/13ساعت 13:30  توسط آشــــــنا  | 

دروجودم احساس بدي دارم . گاه و بي گاه  ذهنمRestart مي شود

شايد ويروس به ذهنم افتاده يا شايد هم وجودم بد سكتور گرفته ؟

بايد وجودم را پاك كنم و از نو fdisk  نمايم و بعد از شكل گيري مجدد format   نميام شايد با اين كار بهتر شود . شايد هم اين مشكل به اين راحتي ها حل نشود . شايد بايد دور انداخت چيزي را كه خراب شده؟؟؟

شايد هم همين كار را بكنم ... شايد ...

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/09/06ساعت 14:7  توسط آشــــــنا  | 

رده پاي چشمانت هنور در گوشه ي چشمانم بجاي مانده  قلبم هنوز حضورت را از ياد نبرده و روحم كه روزگاري ميهماني همچو تو در آغوش داشت اكنون روزگاريست بياد چنان روزگاري ميگريد . و اين جسم، اين خاكي تبار و اين گل بنياد هنوز باور ندارد كه تو رفته اي ، گويا هنوز درخواب است مثل آن روز ؟!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/09/02ساعت 23:8  توسط آشــــــنا  | 

"امروز روزدگر است ، نه مثل ديروز !"

امروز فرق مي كرد، متفاوت بود بادگر روزها . فرقي از درون نه از برون كه برونها يكيست و درون متفاوت . امروز آفتاب از شرق آمد و به غرب آرميد !؟ كاري كه هميشه مي كند و ديگر كسي به آن نمي انديشد . اما اينكه چگونه برون آمد و رفت مهم است . نظر و ديد هركس به اين آمد و رفت روزش را مي سازد . من هم با نظر خود و با لحن و گفته خود مي گويم :" روز دگر بود امروز ."

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/08/28ساعت 22:18  توسط آشــــــنا  | 

حرفهاي بسيار است ، آنها را  كه گفتني اند مي گوييم . اما ... اما تكليف نا گفتني ها چيست ؟
نا گفتني را كه نمی توان گفتن كه اگر گفت ديگر نا گفته نيست ، ديگر ارزش و اصل خود  را از دست خواهد داد . ارزش نگفته در دل ماندن و در بيان نيامدن است . در دل هر كس "حرفهايي است براي نگفتن " كه تنها به يك نفر مي توان گفت كسي كه كليد گنجينه اسرار دل با اوست و مي تواند قفل از سر دل بردارد .
اما آيا مي توان به بيان آورد حرفهايي را كه سالها نگفته ايم ...؟؟؟

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/08/08ساعت 17:57  توسط آشــــــنا  | 
غروب ها پر از خاطره و خاطره های پر از غروب ...

چشم انتظار طلوعی دیگر خواهم ماند شاید، تو این باز بیایی و...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/08/04ساعت 18:6  توسط آشــــــنا  | 
شب ناله و آه ، شب گريه هاي زيبا ، شب عشق به مولا ، شب ناله هاي والا

شب قدر شب عاشق و معشوقه ، به رسم دوستی و محبت پاسش بداریم

علی جان جای مردان خدا روی زمین نیست

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/07/20ساعت 20:43  توسط آشــــــنا  | 
دلم گرفته ...

به تو می اندیشم ، که چه اندیشه ی زیبایست تو را به یاد آوردن و چه انتظار بی پایانیست انتظارت را کشیدن و چه لذت بخش گاه و بی گاه تو را صدا زدن

نمی دانم با کدامین غروب تلخ گریختی اما هنوز خاطره زیبای اولین افق آمدنت را به خاطر دارم .

خورشید آن روز چه زیبا و پر نور و درخشان و دوست داشتنی بود ...ولی امروز ...

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/07/11ساعت 17:14  توسط آشــــــنا  | 
مهربانترینم ...
دیشب خوابت را دیدم ...
تو آمده بودی ، خودت آمده بودی ، آمده بودی تا باز با هم باشیم و یکی شویم مانند گذشتگان نه چندان دور
ناگهان عزم رفتن کردی ...
گفتم نرو ، از تو خواستم که بمانی و تو ماندی !!!
آن موقع بود که فهمیدم که در خوابم .
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/07/06ساعت 15:24  توسط آشــــــنا  | 
پسری را دیروز به خاطر وفایش به عشق سرزنش کردن ...

پسر در جواب یک بیت از فروغ گفت و خاموش شد :

"من پشیمان نیستم

من به این تسلیم می اندیشم ، این تسلیم درد آلود

من صلیب سرنوشتم را

بر فراز تپه های قتلگاه خویش بوسیدم ..."

+ نوشته شده در  شنبه 1385/07/01ساعت 17:4  توسط آشــــــنا  | 
پرستوی بهارم را باد خزان کوچ داد .

تا کی  چشم به راه دوزم و در انتظار بهاری دیگر به سر برم ...

با دلهره ای عجیب چشم در راهش مانده ام شاید همراه باد بهاری به دیارم پرزند یا شاید ... شاید هم در آن دور دستها با جفت خود در پرواز به سوی خانه نو باشد ...

+ نوشته شده در  جمعه 1385/06/24ساعت 18:12  توسط آشــــــنا  | 
گر سوی آفتاب راه پوییم

                            غروب را نخواهیم دید...

+ نوشته شده در  شنبه 1385/06/18ساعت 11:1  توسط آشــــــنا  | 

ای غروب یک طلوع

کاش بودی تا دستانم را درون دستان مهربانت می گذاشتم تا قوت قلب پاره پاره ام  باشی ...

کاش بودی تا سر بر روی شانه هایت می نهادم و عقده دیرینه ا م را  بر روی شانه های تو خالی می کردم

کاش بودی و ریزش  اشکانم  که غلطان از روی گونه ها بر زمین می چکند و هر کدام داغ دل سوخته را با خود به زمین می برند می دیدی

 کاش بودی تا در آغوشت می کشیدم تا ببینی چگونه قامتم از دوری تو خم گشته ...

کاش بودی...

کاش ... کاش...کاش...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/06/01ساعت 16:19  توسط آشــــــنا  | 

ستارگان آسمان به گونه هایم حسادت می کنند

چرا که دستانت را به روی خود احساس نمی کنند

غنچه امید زندگیم را تقدیم تو می کنم زیرا که بهترینی

آری با تمام وجود می نویسمت ، تا شاید با نوشتن کنارم بمانی

اسمت را روی قلبم حک می کنم تا قلبم مملو از غرور شود

غروری پر از متانت

                                                      سوگند

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/05/19ساعت 17:50  توسط آشــــــنا  | 
یا علی ذاتت صبوت بر  قل هو الله احد

                                                نام تو نقش نگین امرالله الصمد

لم یلد از مادر گیتی و لم یولد چو تو

                                              لم یکن بعد از نبی اسمت له کفوا احد

تولد مولای متقیان حضرت علی (ع)  و روز پدر مبارکباد .

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/05/16ساعت 19:24  توسط آشــــــنا 
آری ، تو آنکه دل طلبد آنی .

اما

افسوس !

دیری ست کان کبوتر خون آلود ،

جویای برج گمشده ی جادو ،

پرواز کرده است ...

                                            مهدی اخوان ثالث

  *   *    *    *   *    *   *   *    *   *   *    *   *   *    *   *   *    *  

ای بهترینم ،

تنهاییم را با تو قسمت می کنم ،

زیرا تو تنها کسی هستی که تقسیم را جمع نمی پنداری ... 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/05/04ساعت 16:21  توسط آشــــــنا  | 
لزوم انتخاب همواره برایم تحمل ناپذیر بود ، انتخاب به چشم من نه تنها ترجیح نهادن چیزی ، بلکه پس زدن چیز دیگری بود که بر نمی گزیدم . بنحو هراس انگیزی تنگی ساعات را در می یافتم  و این نکته را که زمان جز یک بعد ندارد .
این بعد خطی بود که آرزو داشتم فراخ باشد ، زیرا هوس هاس من که بر آن می دوید ناگریز یکی پای بر سر دیگری می نهاد .
به بازار لذت ها در آمدن و جز مبلغی ناچیز با خود نداشتن ( به امید چه کسی ؟) گیرم وسیله خریداری آماده اما انتخاب برای من چشم پوشیدن ، برای ابد از دیگر چیزها بود و مقدار بی شمار این دیگر چیزها به هر چیز واحدی برتری داشت .

                                                               آلن واتس

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/04/19ساعت 19:57  توسط آشــــــنا  | 

چشمانم را می بندم . خستگی وجودم را فرا می گیرد . احساس می کنم کسی در کنار بسترم ایستاده . یک نفر در کنارم نشسته و نظاره گر من است ...

نگاه سنگینش را می شناسم ... بوی عطرش برایم آشناست ... بدنم به لرزه می افتد ... آری ...آری ...خدای من او برگشته ...خدای من او...

با تمام سردرگمی به زحمت بدنم را که از شوق متلاشی شده جمع می کنم . جمع می کنم تا برگردم و به او بنگرم با تمام وجودم سعی می کنم ... بر می گردم ... سرم را بر می گردانم تا در عمق چشمانش غرق شوم ...

اما ... آه ...آه ...

باز هم جز رویای او چیزی نبود بازهم ...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/04/11ساعت 19:21  توسط آشــــــنا  | 

انتظارت را مي كشم شايد هر لحظه از در بيايي و با لبخندي زيبا كه بر لبانت نقش بسته رو به من كني و بگويي "ديدي برگشتم الكي نگرانم بودي  ... " از صبح تا شب منتظرم و هر لحظه اين انتظار طاقت فرساتر  ... ساعت ديواري خانه مان به خواب فرو رفته  مهم نيست چون بي تو زمان برايم بي ارزش است . از طلوع تا غروب در فكر تو ام  ... ميايي و گذشته تلخ را با هم به خاك مي سپاريم ...

اما ... آه ...اي واي ... بازهم غروب شد... باز غروب شد و يك دنيا دلشوره در وجودم به راه افتاد ... خداي چگونه تا صبح فردا دوام بياورم ... چگونه صبر كنم تا خورشيد بدمد ... با چه تحملي ... با چه نيرويي بنشينم و منتظر بمانم ... آخر انتظار او كم نبود انتظار طلوع خورشيد را هم بايد كشيد ...

اما چاره چيست ؟ بايد منتظر ماند تافردا شايد فردا ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/04/01ساعت 18:43  توسط آشــــــنا  | 

گسسته بين هستيم و پندار گرا ، پيله به دور خود تنيده ايم و با واقعيات فرسنگها فاصله داريم . ذات اصلي واصيلمان در زير خروارها اوصاف خيالي از خويش مدفون و مخفي است . تصورات منتزعي كه از خويش داريم ما را سخت به انتزاع كشانده است . انتزاعي تاريك ، انتزاعي فراگير و انتزاعي واگير ...

 

                                                   "آلن واتس"

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/03/23ساعت 17:23  توسط آشــــــنا  | 

درد بي مهري يار است اگر مي گويم                ماجراي من و دار است اگر مي گويم

طفل بينايي من از ره خود عاجز نيست               شكوه از حجم غبار است اگر مي گويم

سرو هرگز نخورد حسرت دستان تهي               درد از بيد و چنار است اگر مي گويم

گر ز دردي سخن درد فزا مي شنوي                 حسرت صولت خار است اگر مي گويم

دم نخواهم زدن از هر چه كه كردست خزان      وحشت از مرگ بهارست اگر مي گويم

غرق دريا نكشد حسرت ساحل گردي              كار ما موج و كنار است اگر مي گو يم

الحذز زين همه سرگشتگي آه درون                 باد هم باعث نار است اگر مي گويم

                                              شوريده لرستاني