|
فكرم مشغول و روحم مقبوض ودلم گرفته و حالم خراب آسمان نيز چو من دلگير . دوست دارد ببارد ولي رخصت اينكاررا ندارد .آخر بايد بجاي بارش رسيد . هرجايي كه نتوان باريدن گرفت دنبال جايي مي گردم تا بنيشم ودستانم را دور زانو هايم حلقه كنم و از ته دل هم پاي باران بگريم دلم پر از حرفهاي ناگفتني است با خود مي انديشم كه راه را اشتباه آمده ام ؟ فرصت برگشتن هم كه نيست .درخود فرو رفته ام و در افكارم غوطه ورم ناگهان در گوشه اي از اتاق چشمانم مي ماند و افكارم ساكت مي شود . اين كتاب آسماني ماست . اين كلام خداست كه به پيغمبر داد تا ما به وسيله آن راهنمايي شويم . خوب بروم و از" او" كمك بگيرم با چشماني اشك آ لود ولبي لرزان و نگاهي پر از التماس و دلي لبريز از اميد به سراغش رفتم رو به كتاب كردم و به صاحب آن گفتم نه ببخشيد ناليدم ، ناله اي از سر دلتنگي ، ناله اي نشان دهنده آخرين راه براي آرامش و نمايان شدن راه از چاه : اي صاحب كتاب تو كه از حال من خبر داري تو كه مي دوني از تو چه ميخوام پس به من بنماي آه خداي من اي پروردگارم كمكم كن كه جز تو دادرسي نيست چشمانم را بستم و يك صفحه را باز كردم .؟ ! اشك بر روي گونه هايم روان شد و دلم آرام و آهم فرو نشت و نفسم گرم شد . آرامش عجيبي تمام وجودم را فرا گرفت " اي رسول ما ! خدا تو را كفايت است و مؤمناني كه پيروان تواند ." سوره انفال آيه 64 |
|