|
گفتم : حرف دلم را ميخواهم بگويم گفت: به غير از من كساني هستند كه ميتواني حرف دلت را به آنها بكويي گفتم: نميتوانم گفت: ميتواني امتحان كن او رفت شبي كه تمام وجودم شكست ،شبي كه من را در من شكست، شب نبود ، كابوسي بود براي من چند ماهي بود فراموش كرده بودم و او رفت، و من حس كردم چه راحت غرورم را باختم ، خدايا عهدم را هنوز فراموش نكرده ام ، فقط نگرانم ، دلم را آشوب گرفته است و وجودم را غم دوباره تنهايي و بي كسي .شايد اگر بگويم نگران خودم هستم خودخواهي است شايد كسي باورش نشود من فقط نگران اويم نگران برادر عزيزم ،فقط مرا چه راحت در من شكست . باز اين شبهاي نفرين شده بازگشته اند ، باز اين منم و اين شب و اين سكوت مبهم ، چند روزي است مثل يه مرده متحرك شده ام ، مثل آدمي كه تمامي خودش را باخته ، مثل آدمي كه همه هستيش را يك شبه بر باد داده باشند حس ميكنم كمرم را شكسته اند پير شده ام ولي باز ............ |
|