|
به چشمان تو می نگرم که محو تماشای آسمانی پر از ستاره ای
گویی چشم برگیر و آسمان با عظمت را دریاب ... اما تو چه می دانی من با یک نگاه هم آسمان را یافته ام و هم عظمت نگاه تو را زیر لب زمزمه می کنم : " تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت من همه محو تماشای نگاهت ..."
زمین و زمان دست به هم داده اند تا اشکهایم را بغلتانند اما غافلند که دیگر اشکی برای لغزیدن نیست ...؟! |
|